شیطنت خطرناک.
امروز صبح برای چندلحظه ای گذاشتمت توی روروِئکت تا بازی کنی ومنم بتونم آشپری کنم.البته بازهم6دانگ حواسم بهت بود و چشم ازت برنمیداشتم. یهویی اومدی کنار پله آشپزخونه وباگفتن مداوم آع آع آع .....بهم فهموندی بلللهههه مامانی منم میخوام بیام تو آشپزخونه.هرکار کردم حواست رو پرت کنم ومنصرفت کنم نشد که نشد. بالاخره پیروز شدی ومامانی تو و روروئکت رو آورد توی آشپزخونه. میدونستم با وجود روروئک نمیتونی در کابینت ها رو باز کنی یا اگرم بتونی بسختی میشد. بنابراین مامانی اومد این سمت اپن تا هم سوپ گل پسر رو که آماده شده بود با گوشت کوب له کنه وهم بهتر بتونه قندعسل رو ببینه ومراقبت باشه.یه دفعه دیدم داری با در یکی از کابینت ها کلنجار میری تا بازش کنی...









